اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

عید۱۴۰۱

سلام عزیز دلم اخرای اسفند بود ومردم طبق معمول مشغول خرید عید بودن وبازار خیلی شلوغ بود ولی من اصلا بازار نرفتم چون هوا خیلی سرد بود و نمیتونستم تو رو بازار ببرم  لحظه سال تحویل ساعت ۱۹و۴ دیقه بود فک کنم روز یکشنبه  از اونجایی که تو تا حالا مشهد نرفته بودی وهمش میگفتی بریم امامرضا مسافرت  فک میکردی خونه کسی هست میگفتی بریم خونه امامرضا خلاصه اینکه انگار به دلت افتاده بود یهویی بابایی صبح یکشنبه زنگ زد گفت وسیله هاتونو جمع کنید بارم واسه مشهده باهم میریم تو خیلی خوشحال شدی 😍 زیاد وقت نداشتیم مشغول بستن چمدون شدیم ساعت ۳الی ۴عصر بود اماده منتظر بابایی بودیم تا بیاد دنبالمون  بالاخره لحظه موعود فرا رسید عصر ...
13 خرداد 1403

اومیکرون

عزیز دل مامان اومدم از مریضی وخاطره تلخ بگم یه شب دیدم خیلی داغ شدی واست تب سنج گذاشتم دیدم کلی تب داری لباساتو دراوردم وتا صبح پاشویت کردم و تب بر دادم بهت همش میگفتی پاهام درد میکنه وگریه میکردی عزیز دلم صبح مطب دکتر بهاری زنگ زدم و واسه ۵عصر نوبت گرفتم منو عزیز جون بردیمت مطب دکتر معاینت کرد گفت احتمال زیاد اومیکرون گرفتی کلی دارو دادو گفت باید استراحت کنی و مواد قندی کم بخوری بعد گرفتن داروهات به خونه برگشتیم شب کمی درد داشتی و از پادرد گریه میکردی خلاصه اینکه تاثیر داروهای دکتر بهاری خیلی خوب بود فرداش دیگ سرحال شدی خداروشکر اما من تا ۵روز طبق دستور پزشک داروهاتو ادامه دادم دیگه کاملا خوب شده بودی آخرای اسفند ۱۴۰۰ بود نخاستم تو عید م...
13 خرداد 1403

مریض شدن اهوراجان

سلام پسرگلم شب ۵شنبه بود ۱۴بهمن ۱۴۰۰ دایی اصغرودایی اکبر اینا با بچها اومدن خونه ما قرار بود ماهی هایی که عمو مهرداد (شوهر آجی) گرفته بود و کباب کنیم و دورهم باشیم اون شب تو وسلین با تمام شیطونی هاتون پا به پای بقیه تو حیاط بودین کلی بدو بدو کردین اون شب تا ۴صبح بیدار بودین و به محض رفتن مهمونا تو خوابیدی فرداشب هم خونه ددی دعوت بودیم نمیدونم از مادرجون سرما خوردی یا از بیرون بودن وتو حیاط بازی کردن🤔 خلاصه اینکه صبح روز شنبه ۱۶بهمن دیدم علایم سرماخوردگی داری که تو این دوره کرونا به این علایم میگفتن اومیکرون😔 انقدر هم بیمارستان ها شلوغ بود که جرات نکردم ببرمت بیمارستان  خودم تو خونه بهت دارو دادم بعد یه هفته حالت خیلی بهتر...
13 خرداد 1403

یلدای۱۴۰۰

باسلام امسال خواستیم یه شب یلوای متفاوت داشته باشیم انقدر به خاطر کرونا از همه دور بودیم که دلمون واسه یه دورهمی تنگ شده بود امسال ما میزبان بودیم واز خانواده خودم وبابایی خواستیم تا این شب زیبا کنارما باشن طبق رسم ورسومات بعدشام مشغول چیدن میز یلدایی شدیم همه چیز خیلی عالی بود توهم لباس هندونه ای پوشیده بودی هی با سلین به خوراکیهای روی میز ناخونک میزدی 🤭 شب یلدامون اول با عکس گرفتن شروع شد بعد آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم بعد مشغول خوردن خوراکیهای خوشمزه شدیم وآوازخانی کردیم و کلی گفتیم وخندیدیم ودر آخر با گرفتن فال حافظ به این شب زیبا خاتمه دادیم واقعا شب خوب وبه یاد ماندنی بود 🥰 واقعا چقدر خوبه که بخاطر یک دیقه بیشتر کنارهم بودن ...
13 خرداد 1403

آتلیه

سلام نفس مامان آخر فصل پاییز هم رسیده بود وما کم کم خودمونو واسه زمستون آماده میکردیم همه جا تم شب یلدا گذاشته بودن وهمه آماده میشدن واسه یلدا😍 تصمیم گرفتیم تو وسلین رو برای تم یلدا ببریم آتلیه تا یه عکس یادگاری بندازیم  ۲۴آذر بود ساعت ۳ونیم عصر رفتیم آرایشگاه و موهاتو خوشگل کردیم حسابی خوشتیپ کرده بودی و با دایی میثم رفتیم دنبال زندایی سارا وسلین جون از اونجا باهم رفتیم آتلیه قصرکودک.... خیلی شلوغ بود ماهم نشستیم تا نوبتمون بشه.. توهم همش غر میزدی که گرسنمه مجبور شدم برم برات خوراکی بخرم آخه ناهارم نخورده بودی  با سلین مشغول خوردن خوراکی شدین البته یکم کثیف کاری هم کردین😅 وقت عکس گرفتن شد آماده شدیم ولباستو مر...
13 خرداد 1403
1